تبلیغات
راه رهایی ، خردگرایی - فرشته نگهبان
راه رهایی ، خردگرایی
نتوانستم فریاد بزنم سكوت کردم
نوشته شده در تاریخ 1390/06/20 توسط احسان شمشیری | دیدگاه شما ()

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی .
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید .
به هر حال نجات پیدا کرده بود .
به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت :
- بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد ...بازهم نجات پیدا کرده بود .
مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی ؟





طبقه بندی: داستان،  طنز، 
نظر فراموش نشه. به چه مطالبی نیاز دارید؟