تبلیغات
راه رهایی ، خردگرایی - شاهنشاه و من
راه رهایی ، خردگرایی
نتوانستم فریاد بزنم سكوت کردم

اكنون نكو نامت را به قلم آورم

سر كائنات را به ركوعت آورم

فرخنده نامی ست نام اهورا

ایزد نور هستی ، پاك مزدا

شكوه و غرور و فخر ما در ایران

یادت را اندر یادمان هرگز نمیران

فرستادی فرستاده ای ز فرستاده ها

زرتشت پیام آور شادی ما آریاییها

كه سه پند زنیكی اندر زمین بپرورانیم

پندار و كردار و گفتار نیك بپرورانیم

ارزانی نمودی زپی نیك پیام آور هستی

ایرانیان را بزرگ شهنشاه چیره دستی

یگانه خسرویی از آن قوم پارس و پارت و ماد

جهانیان به كی بازیابند همچون جایگاهش نهاد

از شرق تا به غرب عالم اندر دست گیرد

چرخ عدالت محوری با نظم حركت گیرد

در ایران وی را كورش شاه خوانندش

و اعراب در كتاب ذوالقرنین نامندش

گو كدام كِی از كیان ملك ایران

نكو نداشته آئین شیری زشیران

بگفت بعد از دو هزاره و پانصد و اندی

رضاشاه به كورش جهانشاه: بزن لبخندی

آسوده خواب كه آسایش مملكت در دست داریم

نگین پادشاهی اندر انگشت شست دست داریم

كورش، حال كه نام زیبایت میآید بر زبان

گویند و میگویند پادشاهی بود مرز سِتان

تور را شاهی جهانگیر خوانند و كافر ، آتش پرست

ندانند در ظلم بخت النصر یهود را كه بود سرپرست

چكار است ترا ، گر كافری با آن پیغام رسان؟

خجسته فرَوَهَر ، برتر فرشته ی فرمان رسان

چنین نیست كه جانشینت داریوش شاه

نِگارد و نالد و گِریَد و گوید ای اهورا

ریشه كن فرما خشكسالی و دروغ را زین سرزمین

تا كه روشنی یابد ملك ایران با مردمانی نیكو تزئین

عمارتت را اسكندر به آتش دون كشید

ادامه ره ما در این خاك و خون كشید

عرب طغیانگر اندر سرای دیوان عدالت

بشكست و بیانداخت ستونهای این حكایت

تقصیری نداشت ، از دانشی بو نبرده بود

بس حسد زمهد ایمان یعنی ایران برده بود

نامسلمان میدانم بهر چه اینچنین حیرانی

كه اللّه فرمان داد به آبادانی یا به ویرانی؟

ندانم تا این حد چرا نادان بوده اند؟

لیك آنها كتاب علمی دارا بوده اند

همین ما را بس كه نهادی نامی نیك از خود یادگار

هویت ایران و ایرانی را شناساندی به هر روزگار

بُوَد خونت در رگها و جان و تنم

بیش بی افزای مهرت را اندر دلم

در آخر كنم شعری را پیشكش شاه خویش

تقدیم به نگین پادشاهان ، پادشاه هر كیش:

دلی كه رفت زدستم ، غمی باشد برایم

كه دلدار برده آنرا ، باز نمی آرد برایم

مرا در كشور خواهند شناخت به سخایم

بهر همین با نامردان خواهد بود جفایم

سزای بدی با بدی را هرگز نشایم

چرا كه تا ابد یك اهورا  را ستایم

و بقول شاعر:

عاقبت این عشق هلاكم كند

در گذر كوی تو ، خاكم كند

در آن نفس كه بمیرم ، در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان ، كه خاك كوی تو باشم

 

شاعر: تورج شمشیری

 

نظر فراموش نشه. به چه مطالبی نیاز دارید؟